تبليغاتX
کمَلَک(پرنده ی دشت)







کمَلَک(پرنده ی دشت)

در باد ...


 

 

 دودمان ِ جمله ها به باد می رود 

دهان که باز می کنی ...!

.

.

از گلوی ِ خورشید ، واژه می کشی مگر...؟



پ.ن : نگاهم که می  کنی،  به پیوند   ِ باران و کویر  امیدوار می شوم ...


+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

دلت روشن بانو ...


و  تازه  باورم ، باورَش شده است

که از ابتدای ِ جاده ی ِ آمدن تا همین جایی که ایستاده ام  ،

تو هم شانه ام بوده ای ...

.

.

 این را از زاویه ی چشمک ِ زنبور،  فهمیده ام ...


پ.ن : گفته بودی کسی که در آغوش ِ رود ، در هجای ِجنون ِ  بید ، زاده شد ، آخرش به دریا می رسد!



+ نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

این منم که مانده ام هنوز ...!

غریب آمدی و آشنا رفتی

اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌را


من بارها …

تُرا بارها در انتهای رویایی غریب ، دیده بودم

تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان

در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه

در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و

سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان …

 

چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا … ری‌را

تمامِ این سال ها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت

تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ ِ تو

گفتی بنویس

من شمال زاده شدم

اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام

 

راهِ دورِ تهران آیا

همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟


حوصله کن ری‌را

خواهیم رفت

اما خاطرت باشد

همیشه این تویی که می‌روی

همیشه این منم که می‌مانم …*



*سید علی صالحی ... از کتاب ِ نشانی ها



پ.ن :  مدت هاست ،کاسه ی صبرم شکسته است ، تو حواست نیست ..!


+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

پایان ِ قاصدک ...

 قاصدک  توی  ِ گِل ها ، می خزید و  جار می ز د :

" یک قلب در اعتراض به یک زندگی، ایستاد ! "

 بی نای ِ پرواز ، خیره به  مردم ِ نوشدارو به دست ، برای ِ بدرقه ی یک تابوت می رفت ...

تابوتی که در نگاه ِ  شکسته ی ِ  آغوش ِ دخترکی ، دست و پا می زد ..

تابوت روی ِ موج ِ خیس ِ دست ها می رفت اما هیچ کس حواسش نبود که قاصدک ها ،  زیر ِ  همین باران می میرند .!


2/2/1391

پ.ن : مرگ ، راه ِ عاقلانه ای نبود برای ِ بن بست ِ یک زندگی ...


+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

دود َش به چشم ِ خود ِ مان رفت ...



آنقدر نیامدی

که

خرمن ِ واژه ها ، آتش گرفت ...



پ.ن :خوشه های ِ این خرمن ،  با دست های ِ خودمان درو شده بود ...نه !؟



+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

غُر نامه !

کاش می شد این جا آنقدر گمنام بود که بعضی حرف ها را یواشکی نوشت و  به هیچ جای ِ دنیای ِ آدم برنخورد ... تامجبور نباشی مدام کلمه ها را بخوری و به زور بدهی پایی که یک گوشه ی دلت بمانند تا بپوسند و دل اَت را عفونی کنند تا جایی که خلوت واجت بشوی!

 این شده حکایت این من ِ این روزها .. که می خواهد خودش را  در مردمک ِ پنجره ای که  توی  ِ شب ایستاده است تماشا کند .. و به جان ِ کلمه هایی که حناق گرفته اند ، غُر بزند .. هی غُر بزند و بیشتر و بیشتر از دست ِ خودش کلافه بشود ..!

همین جور که دارد به جان ِ خودش غُر می زند همه بیایند و بروند و ازش بخواهند هل ِ شان بدهد برای رفتن ...

و نتواند حتی بگوید " با با جان منی که پنچر شده ام چطور تو را یدک بکشم اصلا ؟!.."

بعد دوباره دل ات می خواهد حرف بزنی ... ولی نمی شود که نمی توانی ...

 بعد از این همه تقلا و شکستن تمام ِ کاسه کوزه ها بر سر ِ کلمه هایی که از ترس در گوشه ی ِ قلب ات پناه گرفته اند ، دوباره بر می گردی به میدان ِ کارزار ...

می نشینی به حساب و کتاب هایی که  این روزها به مدد ِ آقایان ، خیلی سخت، تن به ترازی می دهند...

و  با یک لبخند پهن تر از لبخند ِ ژوکوند می نشینی توی جلسه هایی که می دانی به لعنت ِ خدا هم نمی ارزند و دل ات می خواهد به یاد چهره ی پیرمردی که امروز خدا خدا می کی کرد یکی برای ِ کارگری ببردش تا شکم بچه هایش گرسنه نماند ،همان جا وسط ِ جلسه در محضر ِ آقایان ، بزنی زیر ِ گریه ...!!

مجبور می نشینی  به افاضات ِ  زنی گوش می کنی که برای یک پله بالاتر ، تعهد را زیر ِ پا لِه می کند و در ملاء عام ، تمام ِ زنانگی اش را به حراج می گذارد و ....

و باز حرص می خوری و مراقبی بیشتر ازاین با زبان ِ سرخ ات ، سر ِ سبز اَت را به بازی نگیری ...  و هی یاد آوری کنی به خودت که غم ِ نان است ... نان !! بفهم!

 و حال اَت به هم بخورد از نانی که چه قدر می تواند گلوگیر باشد و زندگی ات را با مردگی به گند بکشد ... و بعد آرزو کنی کاش فقط خودت بودی و خودت  ! ، آن وقت لگدی می زدی  به تمام نام ها و نان ها و می رفتی تا.....

به این جا که می رسی  دل اَت می خواهد ، محکم خودت را بغل کنی ! سراَت را روی ِ شانه ات بگذاری و نوازش کنی موهایت را و ببوسی پیشانی ات را و دست های خودت را بگیری و بروی روی ِ کوه، روبروی دشت بایستی و تا خود ِ دریا ، جار بکشی کلمه هایی را که دارند خفه می شوند !

بعد جوراب ها را گره بزنی به بند ِ کفش ها و با شبنم و خاک یک آشتی جانانه کنی و در آغوش علف ،  همخوابه ی آسمان که شدی در باروری ابرها ، با باران بیفتی به جان ِ نقطه های ِ سیاه و بسابی شان تا دل اَت آرام بگیرد و زمین بشود همان جای ِ دوست داشتنی که دل اَت شور ِ پروانه ها را نمی زند ، قاصدک ها گلیم شان را از آب بیرون می کشند و  کفشدوزک ها بی دلشوره ، سان  می بینند از گل های چهار پَر ِ آبی ِ ریزنقش ....

و آن وقت توی ِ دل اَت مطمئن می شوی که "  تابستان، حتما ، فصل خوبی خواهد شد برای ِ عاشقی ِ جیرجیرک ها ...! "


پ . ن : پایان غُرنامه ها هم خوش است انگار


+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

باز باران ...

خدا امشب ، زیر ِ نور ِ چراغ  ، در نگاه ِ خیابان ِ خلوت  به یک گوشه ی شب تکیه داده است و  برای ِ شکوفه ها ، قصه ی  شیرین ِ رسیدن ِ میوه ها و سمفونی ِ عاشقانه های ِ تابستانی ِ جیرجیرک ها را روایت می کند ...

عاطفه ی باران می بارد و خدا هنوز همان جا ، روی ِ سر  ِ علف های ِ تشنه ایستاده است و رویای ِ شبنم را تعبیر می کند در نگاه ِ قاصدک هایی که برای ِ پرواز ، چشم به راه ِ نسیم اند این روزها ...

خدا دارد رشد گندم را در گوش ِ دشت زمزمه می کند و کمباین های ِ خسته را برای ِ درو بیدار ...

باران می بارد ریز ریز  و بی صدا ... بی هیچ عجله ای برای فرو رفتن در حلقوم ِ ناودان های ِ خانه ی ِ همسایه..

آنقدر می بارد که رود های لبریز در گندمزارها ، جولان بدهند...

خدا دارد سرشار از عشق می شود  از دیدن ِ زنبورهایی که گَرده های دلدادگی را از گلی به گلی می برند!

این جا خدا ، تکثیر می شود در لقاح ِ عشق ! 


پ.ن : باران حتما آدم ها را شاعر می کند ...


+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

پرسه در شهر !!

روبروی پنجره ی بزرگ با شیشه های رنگی و قدیمی نشسته ام ... دو لََخت ِ  پنجره  باز است و هوای ِ خنک و دل انگیز ِ فروردینی ِ پایتخت با بوی ِ دود  از لابلای ِ پرده هایی که عجیب رقاصی می کنند  خودش را می اندازد توی اتاق ،دست می برد توی ِ موهایم و از آن جا سر می خورد توی ِ یقه ام ...

یخ کرده ام ولی آنقدر این حس دل انگیز هست که نخواهم پنجره را ببندم ...  نور ملایمی افتاده روی ِ تخت ها ... بچه ها نیستند ...  یکی رفته میهمانی و دیگری نشسته توی ِ لابی ِ هتل !

صدای ِ شب پیچیده توی ِ اتاق ...   قوری چای که از سرآشپز ِ مهربان ِ هتل گرفته ام ، وسوسه ام می کند  ...

چای می ریزم ، شال  می اندازم روی ِ سرم و می ایستم روی ِ بالکن .. به نرده های ِ چوبی تکیه  کرده ام ... بخار ِ چای را بو می کشم و به خیابان ِ روبرو و آدم هایی که کمی آن طرف تر  در محوطه هتل ، نشسته اند نگاه می کنم ...

باد خنک همچنان آرام می پیچید دور ِ تنم ...به شب خیره شده ام  و  ذره ذره چای را مزه می کنم و می دهم پایین ...

ساعت دارد به 2 صبح نزدیک می شود ...از شدت ِ خستگی نمی توانم بخوابم .. پلک هایم  آنقدر سنگین شده اند که روی ِ کره ی چشمم فشار آورده اند .. ولی هنوز بیدارم ..

 چایی به دست از بوی ِ شب ، صدای ِ شب و حتی صدای کشیده شدن لاستیک ِ ماشین ها توی ِ خیابان ِ تقریبا خلوت ِ روبرو ، لذت می برم  ...

طنین ِ گام های ِ کسی توی حیاط ، خلوت ام را به می زند ... یکی دارد به حساب ِ خودش عاشقی می کند ... روبروی ِ بالکن نشسته ، کنار ِ یک بوته ی گل ِ سرخ ! و اصرار دارد حرف بزند ... ولی گوش های ِ من  این وقت ِ شب خوابیده اند ....!

هنوز قدم می زند ...  حس ِ ناامنی می ریزد توی ِ دلم ، بر می گردم به اتاق و  از روی ِ  تخت و قاب ِ باز ِ شب، ماه را را تماشا می کنم ...

 دراز می کشم شاید بتوانم این بار بخوابم .. اما دریغ ...  یادم نیست به تو زنگ زدم یا اس دادم یا اصلا هنوز حسی شکل گرفته بود .. ولی یادم هست که یک اثری از تو ، حتما توی ِ آن شب بود !!

یکی در زد  .. با صدای ِ گرفته می پرسم کیه ؟!

گمانم بالاخره آن یکی از لابی ِ هتل دل کنده  و راضایت داده برای برگشت به اتاق ..!  ولی صدا آشنا نیست ... در را باز می کنم ... حتما قیافم با آن چشمای پف کرده و موهای ِ پریشانی که از روی ِ پیشانی ام ، کج شده بودند ، حسابی دیدنی بوده آن وقت ِ شب ..!

+ امری داشتید ؟

- اگه امکانش هست می خواستم باهاتون صحبت کنم !

+ با من !؟ این وقت ِ شب ؟! این جا !

- آره .. بریم لابی یا توی ِ حیاط !

+ ببخشید ولی من الان نمی تونم بیام !

- پس همین جا صحبت می کنیم اگه اشکالی نداره ؟

+ نه بابا ! اصلا .. من می خوابم بخوابم ... بعدا ...  شبتون بخیر!

توی ِ چشم هایش یک چیزی  شبیه خستگی ، عشق ، اندوه و یا شایدم بی خوابی ،  قرمز شده است ..  هنوز ایستاده  ، نگاهش می کنم و آرام آرام  پشت ِ قاب ِ بسته ی در جایش می گذارم .... گوشم را چسبانده ام به در ! تا مطمئن شوم از رفتنش ...

یک حس ناامن ریخت توی دلم ، حالا که اصلا نمی شود خوابید !

دوباره پناه می برم به بالکن و هوای ِ خنک ، نفس می کشم ... یک دود ِ خنک نفوذ می کند به ریه هایم و از شدت ِ سرفه ، گریه ام می گیرد ...

اشک ها آرام دارند سُر می خورند که  صدای ِ گام های ِ بی حال ِ یک آدم ، دوباره می پیچید  توی ِ شب ... یک جفت چشم  از کنار ِ همان گل ِ سرخ ، باز دارند نگاهم می کنند ... بر می گردم داخل ِ اتاق .. چراغ ها را خاموش می کنم .. روی  تخت دراز می کشم  ، پرده باد باد می کند و نور های رنگی ، به دیوار ِ اتاق نما می دهند ...

 خوابم می آید .. ولی نمی شود .. نمی توانم ...

کاش این دختر زودتر از لابی دل می کند و می آمد توی ِ اتاق، ولی خوب انگار حالا حالاها دست بردار نیست..

به ماه  نگاه می کنم  و تصور می کنم سایه ی آدمی که صدای ِ قدم هایش این وقت ِ شب ، سنگفرش های ِ محوطه را  بی خواب کرده است

فکر می کنم و چشم هایم را بسته ام و صدای ِ گام های کسی را می شمارم که دارد به خیال ِ خودش عاشقی می کند ... دارم فکر می کنم با چشم های ِ بسته ..........که یکی کلید می اندازد و می آید تو ... 

+ .... تویی ؟

- سلام  نه ! منم ..... ، بخواب دخمل 

آروم شدم ...داشتیم حرف می زدیم که خوابیدم .. کی و چطور یادم نیست .. ولی خوابیدم ...


 24/1/1390

تهران - هتل شهر

 

پ .ن : این شب ها یکی شبیه ِ من، در راهروهای ِ قدیمی شهر ، پرسه می زند هنوز ...


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

دشمن فرضی ...

شاگرد : من از انگلیسیا متنفرم

معلم :  اما من از نیت و افکاری که توی ِ سرشونه متنفرم !*


پ.ن : کاش این مرز ِ ظریف رو درک می کردیم تا بفهمیم چرا و برای ِ چی باید ، مبارزه کنیم ...


* بخشی از مکالمه کارکترای اصلی فیلم سرزمین مادری که دیروز پخش شد ( این فیلم درباره یه گروه مبارزه در هندوستان که در برابر  انگلیسیا ایستادند)

+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

باز این شهر در قلمرو ِ ابرها ، محو شد ...

نمی دانم دست هایت را گذاشته بودی روی ِ کدام نقطه ی ِ تاریک ِ این شب ها که تمام ِ آدم های ِ این شهر ، پرسه می زدند توی ِ خواب هایم ...

از دَرز  ِ این کابوس ، بیرون می پرم و به چشم های ِ خمار ِ سپیده ِ صبح نگاه می کنم ...

مِه دوباره همه ی ِ شهر را قُرُق کرده است ،  حتما دوباره پلک روی ِ هم گذاشته ای که ابر برای ِ دیدن ِ نگاه ات ، روی ِ زمین حیران شده است!

آیه الکرسی را می گیرم توی ِ دستم و فوت می کنم به روی ِ دنیا  اما باز هم ، یکی توی ِ دلم ، آرام نیست !...

پشت ِ پنجره ی بلند نشسته ام ، مثل ِ همه ی ِ صبح هایی که بسم الله می کنم پشت ِ این میز که دیگر رسما دارد کمرم را می شکند!

شروع نکرده ، اسم ات توی inbox  ، ته مانده ی  کابوس دیشب را هم رسما از سرم می پراند ...

بی دلیل نبود امروز  داشتم حساب می کردم روزهای ِ مانده تا اولین روز ِ شلوغی که دیدم اَت و شب ِ شلوغ تری که واقعا دیدم اَت!!

هیچ وقت نگفته بودم اما فروردین همیشه نقطه عطفی بوده توی ِ زندگی ام ... ماهی پر از شادی های ِ کودکی که بوی ِ کلوچه های سفید و خرمایی ِ مادرم را می دهند ، بوی ِ چَنگ ِ علف ِ سبزی که پدر  خیلی با سلیقه می چسباند ، سر در ِ ورودی ِ خانه .. فروردین تصویر ِ تخم مرغی است که پدر می گذاشت روی ِ آینه و می چرخاند ... *

و حالا همین فروردین که اشتباه روز  ِ تولدم را از تابستان ِ داغ ، چسبانده اند به اولین روز اَش ، بوی ِ تو را هم می دهد !

 تویی که بزرگم کردی در عبور از یک روز ِ  فروردین تا یک شب ِ تابستانی ِ  اولین سفرم به سرزمین ِ مادری ! می بینی از آغاز ِ فروردین  تا زایش  ِ تابستانی ام ، کِش آمده ای و بزرگم کرده ای ...

یکی عبور ِ زیبا و دلتنگ  ...  

عبورهایی که خوب و بد ِ شان ،  کمک می کنند به درست ایستادن در لحظه لحظه های  زندگی ... همین عبورهاست که که نمی گذارد از این آدم ها چه خوب چه بد ِ شان ، کینه به دل گرفت ! آدم هایی که درس های ِ بزرگ می دهند و احساس ات را از خامی به سمت ِ پختگی سوق  داده اند تا عشق ات ، غم ات و حتی دلتنگی هایت دیگر بچگی نکنند و آزار آت ندهند ...

به این ها که فکر می کنم دیگر هیبت ِ بد آدم ها و سختی های ِ راه ِ پیش ِ رو ، نمی ترساندم ... آرام می شود دلم  و بی هوا زیر لب زمزمه می کنم شکر برای این همه آرامش ...

می بینی یک عبور ِ تو تا کجا پرتم می کند ؟

 

پ.ن : می شنوی ؟! این جا هنوز گنجشک ها برای سلامتی ِ تو ، در گوش ِ باد ، آیه الکرسی ، زمزمه می کنند...


* چَنگ ِ علف: یک مشت علف

سیستانی ها در ایام نوروز چسباندن علف سبز یا جو سبز به سر در منازل رو خوش یمن می دونن و سعی می کنند بعد از سال تحویل ، اول به سبزه نگاه کنند. پختن کلوچه خرمایی و کلوچه های سفید از دیگر رسوم نوروزی سیستانی هاست و حتما سعی می کنند  با این شیرینی ها از میهمان پذیرایی کنند.

سیستانی ها سر سفره ی هفت سین ، تخم مرغ خام رو روی آینه می گذاشتند و معتقد بودند هنگام تحویل ِ سال ، تخم مرغ می چرخه! ( بر میگرده به اعتقاد پیشینیان که می گفتند زمین روی شاخ ِ گاو قرار دارد و هنگام سال تحویل زمین روی شاخ گاو حرکت می کند!)


+ نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

بر وزن ِ سکوت!


گفتی : خواهر  ِ عشق

گفتم : ...

گفتی : وزن ِ سکوت ام ، توی ِ نگاه ات خیلی سنگین می شود!

گفتم : ...


پ.ن : کلمه از چشم هایم می چکید...!


+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

به سلامتی نهنگ ها ...

و خدا خواند در نگاه ِ بهار ...

گوش کن !

پرستوها دوباره از عشق ، خانه می سازند ...


پ.ن :  بغض ِ روشنی توی ِ چشم هامان پیدا بود وقتی پانزدهمین سال هم، بی تو تحویل شد !

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

...!

 خواب دیدم توی ِ یکی از همین روزهای ِ بهاری مرا به آغوش کشیده ای

در حالی که یک ماهی ِ کپور ! از سقف ِ ابی ِ آسمان ِ چشم های ِ من ،  آویزان شده بود !!!

فکر کن !!!

 تقلای ِ یک ماهی ،  توی ِ اسمان ِ نگاه ِ من ...!!!


پ.ن : ماهی که شنا می کرد، نفس من گرفته بود !

+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

در چشم های ِ من ، بهار را رج بزن ...

اعتدال ِ بهاری بهانه ای بود برای ِ گفتن از تویی که سیب ِ اشک را از درخت ِ تنومند ِ دلتنگی ِ چشم هایم در نیمه ِ شب ِ یک جاده چید ...

یادت هست ؟!!! شبی که صدا و  نفس بالا نمی آمد و دست های بی قرار  ِ تو برای ِ گرفتن ِ شانه هایم مردد مانده  بود ...

شب ها گذشتند .. از فروردین ِ 90 ، از یک هفته ِ گرم که جسارتم داد برای ِ عاشقی و بعد ها دل کندن و این که یک هو بزرگ شوی در بین ِ آدم های ِ بزرگ ... و حالا رسیدند به روزهایی که داری می شوی ، سرباز ِ وطن...

شاید خنده دار به نظر برسد اما در دنیای ِ کودکی ام  ، سربازی بود که همیشه از طرف ِ مادر  اَش  مشتاقانه ،برایش  نامه می نوشتم نامه هایی که  آخرش تمام می شد با  بیت های ِ عاشقانه ی حاصل ِ روزها کنکاش از زن های همسایه ...

از همان روزها بود که دلم قنج می زد برای ِ سربازهایی که حتما یکی یک جایی با اشتیاق دارد بهشان فکر می کند و نامه می نویسد برای ِ شان ...  درست از همان روز ها هم  بود که توی ِ ذهنم  مشغول شدم به تهیه ی پیش نویس ِ نامه هایی که قرار بود  یک روز که برادرم رفت سربازی برایش بنویسم ...

اما خوب سال ها گذشت، برادرم سربازی نرفت و پیامک های ِ کوتاه و بی حوصله ، نسل ِ نامه های ِ قشنگ را به مرز ِ انقراض رساندند ..

ولی احساسم همان ماند و هنوز هم با شنیدن ِ این که یکی دارد کوله ی سربازی اش را بر می دارد ، بیدار می شود ...

و حالا سرباز من دوباره قصد کرده بازگردد با پوتین هایی که برق می زنند   ... زنده تر از آن دفعه ای که تابوتش را بی هیچ پرچمی ! بی نشان و در سکوتی به غربت ِ گمنامی  خاک کردند در کرانه ی ِ خلیج ِ سور...

انگار  تمام ِ داستان های ِ کودکی ام تک تک دارند روی ِ سِن رِژه می روند و مدام غافلگیرم می کنند ... 

نمی دانم شاید بالاخره قرار است من و دنیایی که از بچگی به موازات ِ هم حرکت کرده بودیم ، جایی زیر ِ اسمان ِ آبی ِ همین شهر به هم برسیم ...!!!


پ.ن : گفته بودم  گرمای ِ شرقی ِ تن اَت ، نمک گیر ِ آسمان ِ ابری ِ شمال می شود آخرش ...!


+ نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

این شب ها ، دلم را برای ِ تو تنگ می کنند ...

این شب ها مردی هست که دیدن اَش شاعرم می کند

مردی که  با هر بار دیدنش در روزهای ِ شاد ِ  7 سالگی ، پرسه می زنم   …

مردی که آتش می زند به جان این  " ب " و  " الف " ی که تکرار ِ شان ، می شوند همه ی دنیای ِ خنده های بلند ِ 8 سالگی  ....

مردی که ضربان ِ سینه اش ، جاذبه دارد برای پیشانی ام ...

مردی که بیرحمانه گوشزد می کند ، عمق ِ نیاز اَم را به شانه های ِ تو ...

مردی که آنقدر بغض می گذارد روی ِ شانه ام که باید سر بگذارم بر دامن ِ کوه تا سایه ِ جنگل نوازشم کند...

مردی کشیده و بلند با موهای مشکی و سفید  که خبر  ندارد با هر بار " بابا " گفتن اَش ، چه طوفانی به پا می شود توی ِ دل اَم..

این شب هایم تصویر  ِ مردیست که در چشم های ِ خیسم غرق می شود مدام .........


پ.ن : باز هر چه رشته بودم پنبه شد !! خیلی وقت بود ، عادت داده بودم خودم را به نبودنت ...


+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

همراه شو عزیز !!!*

در من این روزها ، زنی قد کشیده بلند ... 

ایستاده بر فراز ِ 40 سالگی 

با موجی از موهای ِ جو گندمی  ...!


زنی که حال اَش به هم می خورد 

از نطفه ای که 

حالت ِ چشم های ِ تو 

کاشته اند توی دل اَش ...!


زنی وحشی که هنوز  نمی داند

اصول ِ دلبری ِ یک غمزه ، از شانه های ِ تو را !


اصلا بگذار خیال اَت را راحت کنم :

زنی هست در وجود ِ من که رام نمی شود به این سادگی ها ....

زنی یاغی که در مسیر  ِ زندگی " همراه " می خواهد نه " تکیه گاه " !


پ.ن : چشم هایم به دریوزگی ِ خواب ، این قدر خمار اَند رفیق !

پ.ن 2: گفته بودم خیلی پیش تر ها ، که اگر تمام ِ کابوس های ِ این شهر ، قدم بزنند در روزهای ِ جوانی ام ، سر ِ پُر دردم  روی ِ هر شانه ای ، آرام نمی گیرد....


* عنوان پست ، ترانه ی معروف " همراه شو عزیز " شجریان


+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

وقتی پرنده ها ، سیاسی می شوند ..!!

مَحَک خوردن ِ عیار ِ آدم ها ست که " سیاست " را با همه کثیفی اش ، این قدر جذاب کرده است برای ِ من این روزها ...

این که آدم ها ، در این عرصه ی ِ بحرانی ، با همه نقاب های ِ روشن فکری که زده اند ، یکباره آن وِرژِن ِ غارنشین ِ شان را رو می کنند ...

آن ورژِن ِ وحشی ِ که همیشه پشت ِ یک نقاب ِ جنتلمنانه ، با مهارت ِ تمام ، پنهان می کنند ...

همین آدم هایی که خیلی قبل ترها ، حس ِ نازک بین ِ ششم ام ، پوزخند زده بود به ادای ِ روشن فکری ِ شان...

آدم هایی که دم از اصولی می زنند که راحت تر از آن چه تصور اَش را کنی ، زیر ِ پا لِهَش می کنند و می قبولانند به تو که دروغ گوها ، فراموش کار می شوند !!!

و بعد نمی دانی لابلای این همه چِرک و کثیفی چه گوهر های ِ تمیزی را می توان پیدا کرد ...

گوهرهایی که شاید هرگز ، توی ِ هیچ کوچه ای ، گذر ِ تان به هم نمی افتاد ! اما به لطف ِ همین سیاست ، یک هو دم خور ِ شان می شوی ... و حلاوت ِ این نسکافه ی تلخ ، با کلام ِ شان شیرین می شود برایت ...

با هر قُلُپ ِ تلخی که می دهی پایین می پرسی "من کجا و این آدم های ِ گم نام ِ بزرگ کجا " !!!

بعد بر می گردی به عقب و نگاه می کنی کجای ِ روزهای ِ جوانی ات ، آنقدر خوب بوده ای که خدا ، این آدم ها را گذاشته توی ِ کاسه ات ....؟!!!

بی خیال ِ کنکاش ِ دیروزها می شوم همین که در عمق ِ تاریکی ، گوهری درخشان ، چشم ات را بگیرد ، به تمام ِ سیاهی های ِ سیاست می ارزد به گمانم ...


پ.ن: این شب ها ، شانه به شانه ی ِ سیاست ، قدم می زنم کوچه به کوچه ی ِ درد های ِ این شهر را ....


+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

برای ِ من ، خدایی می کنی ، هنوز ...!

کاش دنیا را نرسانی به پرتگاه ِ نگاهم ،  که هق هق ِ بلند ِ شانه ام  ، برای  ِ آرام کردن  اشک هایی که  سوزاندن ِ گونه هایم را خوب بلدند ، مدام از جا نپرد ...!

هر چند تو کار ِ خودت را می کنی ، می بری تا مرز ِ ترک برداشتن و بعد مثل ِ همیشه ،می آیی خدایی ات را به رخ ِ بندگی ِ من می کشی !!

دست های ِ خدایی ات را باز می کنی  و  هق هق ِ بلند ِ شانه هایم را می چسبانی به سینه ات و دست می کشی روی ِ آشوب ِ این روزهایم  ...

نوازش که می کنی گونه های ِ یخ کرده ام  را ،  با هر بار لمس ِ گرم ِ انگشتانت ، داد ِ دلم ، بلندتر می شود رو به آسمان ِ برفی ِ این روزهایت ...

همان آسمانی که برف و بارانش به هم تاخته اند ...

اما تو در گیر و دار ِ عشوه های ِ سفید ِ اسفند ، به دور از همه ی اشوب ها ، هنوز خوب بلدی آرامم کنی ...


جغرافیای ِ کوچک من ، بازوان توست

کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...!!*


* علیرضا بدیع

 

پ.ن : نمی دانی خدا ،  گرمای ِ بوسه ات روی ِ گونه ی یخ زده ام  ، وسط ِ هق هق ِ آن گریه ی  ِ بلند  ، چقدر چسبید امروز...



+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

یعنی اگر نباشی ، کار ِ دلم تمام است ! *

این شب ها

پَرسه می زنند خواب هایم ...

حوالی ِ یک شهر ِ دور

.

نمی دانم من را به تو می رسانند

یا تو را به من !

.

اما

.

آنقدر دوری که باز

با همهمه ی  ملکوت ِ گنجشک ها

در حوالی جاده ی صبح ، بیدار می شوند ...

.

.

 خواب هایم  تو را می بینند

هنوز  تکیه داده ای به انتهای ِ جاده هاا

.

با همان لبخند ِ باوقار

 زُل می زنی

به شهلایی ِ چشم های ِ خسته ام

و  قاطعانه تاکید می کنی

من !  دچار ِ بیداری ِ اسلامی شده ام !!!

 

 پ.ن : ببین کِی گفتم ؟!! آخرش  یکروز که خیلی شجاع شدم  ، کف ِ دست های ِ لطیف ات را می گیرم و با آن خودنویس ِ شیک ، نشانی  ِ خانه ی ِ مجازی ِ دلم را حرف به حرف هجی می کنم برایت ...

 

* عنوان پست ، مصرع دوم بیتی ست که نام شاعرش رو نمی دونم ...

 این پست " بهانه ی خاص " دارد !


+ نوشته شده در جمعه 28 بهمن1390ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

پَرسه ی ِ عشق در قلمرو ِ گرگ ها ... *

گوشی را  به وقت ِِ بیداری ِ صبح کوک می کنم ...

با وَنگ ِ گوشی بیدار می شوم ... صفحه ی گوشی را نگاه می کنم ... یک مسیج ..  ساعت ارسالش را چک می کنم ، از نگرانی می پرم .. بلافاصله تماس می گیرم ...

-   سلام کجایی ؟ رسیدی ؟

+ نه !

-   چطور ! باید حالا رسیده باشی که ؟!

+  اتوبوس خراب شد ...

-   ( نفس راحت می کشم  ) .. بهتر ... فکر نمی کردم این ساعت برسی .. الان آماده می شم میام ترمینال...

شال و کلاه می کنم ، هوای ِتاریک ، نرسیده به سر ِ کوچه ، فضای وهم آلود  ِ یک روز ِ تعطیل و بی سر و صدا ، به حکم ِ عقل مجابم می کند به بازگشت ...

از سرما یخ کرده ام اما می نشینم توی حیاط و به ریزش مِه در چشم های ِ نیمه باز ِ صبح نگاه می کنم ... تا حالا بیدار شدن ِ خورشید را در یک روز سراسر مِه از نزدیک ندیده بودم .!

همچنان که نگاهم سرگرم ِ تماشای ِ مه است ، به شما فکر می کنم و به جاده ی عشق که دو نبض را در قلمرو ِ گرگ ها یکی می کند ...

همه چیز محیاست برای ِ یکی از همان بزم هایی که فقط در کتاب ها می شود خواند !

مِه ای وهم انگیز و سرد ، در هوای ِ گرگ و میش ِ یک صبح ِ زمستانی که چشم  ، چشم را نمی بیند ...

گمانم اگر کمی گوش هایمان را تیز می کردیم و رد ِ پای این تمدن نبود حتما صدای ِ عاشقانه ی  ِ گرگ ها را که به افتخار ِ ورود ِ شما ،  زوزه های ِ شاد می کشیدند می شد ، شنید !

نگرانم بانو ..!

نگران ِ این که دیر برسم و در این فضای ِ وهم آلود کسی برای خوشآمدگویی ات نباشد ..

اما خوب ، خدا همیشه اینجور وقت ها هست دیگر ...

اتوبوس خراب می شود و نبض ِ آن سوی ِ جاده ! ، زودتر می رسد ...

دلم قرص می شود که وقتی برسی ، دو دست ، برای ِ به آغوش کشیدنت باز می شود ..

هوا روشن تر می شود شیر شده ام  و از حیاط می زنم بیرون ...

خیابان ِ ساکت و لبریز ِ از مِه ، شیطنتم را بیدار  می کند و لی لی کنان تا رسیدن به ایستگاه تاکسی ، شادمانی می کنم  ...

چقدر صبح های تعطیل ِ این شهر ، مرده است ...

از دور ِ میدان ، عشق ات را می بینم که ایستاده به نگهبانی ات ...

در آغوش ِ هم گرم می شویم  .. چقدر تن اَت بوی عاشقی می دهد دختر ...!

شوخ طبعی ام گُل می کند ،  می گویم: 

" قلمرو ِ گرگ ها  پوانداز ِ شمه " **

بقیه اش را یادم نیست چه ها گفتیم و شنیدیم ... فقط محو ِ حضور ِ تو و  دل اَت بودم ...

مسحور ِ همین تمدن ِ پر شتاب و صفر و یکی که خیلی ها بی احساس اش می خوانند اما نمی دانند چه عاشقی ها می شود کرد با همین صفر و یک های بی احساس !!!

.

.

یک استکان چای ِ گرم ِ سه نفره ...

خوش و بِش های معمولی و شوخی و خنده هایی که بی ریا هستند ...

برای شب برنامه ریزی می کنیم ...

می زنیم  به دل ِ جنگل ..  خوردن ِ بستنی در سرمای ِ استخوان سوز ِ بهمن ِ اینجا !! و  آن پیاده روی ِ طولانی ِ بعد اَش ...

تا خود ِ صبح پاهایم از درد ، تیر کشید  ، سَرَم هم  !

عصر ِ برفی ِ آن روستای کوهستانی با  طبیعت  ِ مسحور کننده اش ...

دلهره ی ِ گرفتار شدن در بارش ِ سنگین ِ برف ...  جاده  ی ِ لغزنده  ، و خدایی که پنبه ی ابرها را یکجا زده بود انگار ...

بغض ِ آخرش را که " اصلا "  نمی نویسم ...!

با این که دلتنگ شدم اما دلم گرم بود به آفتابی که گونه ی برفی ِ زمین را گرم ِ گرم ، می بوسید و بدرقه ات می کرد در امتداد ِ   جاده ای که تنها آمده بودی و حالا با یک دنیا عشق! ، باز می گشتی ..!



* نام قدیم این جا هیرکانه ، به معنای  گرگ ، به دلیل وجود گرگ در جنگل های منطقه ، به این نام خوانده می شده!

**  اصطلاح رایجی ست بین سیستانیان که اوج ِ ارادت ِ شان را به میهمان نشان می دهند ..  به معنای خانه ام ، سرزمینم ، پاانداز و خوشآمدگوی ِ شماست ...


پ.ن : برای ِ گرمای ِ دلت ، یک بغل خورشید ، نذر ِ کهکشان های ِ جهان کرده ام بانو ...!

* رونوشت :unicornland


+ نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |