کم تابم...
جنس ِ مناجات های شبانه ام را در ابهام این روزها لمس نمی کنم. نه رنگ ها رنگند و نه من. نمی دانم من به دنیا سخت گرفته ام یا دنیا به من.!
می دانم کم گذاشته ام به بهانه هایی که وجدانم را کمتر به درد ِ سر بیندازم. یا در صبای ِ تقدیر، دیر دل کندم از بستر رویاهای شیرین ِ کودکانه ام . اما خدا ، توقع بی جایی نیست در دنیایی که این روزها حساب و کتابش را کیلومتری جابجا می کنند پرونده ام را لابلای این همه اشتباه امضا کنی و برهانیم از این همه تاوان ِ دیر دل کندن از صبای رویایی ام .
در فاصله ی قانون ِ عدالت ِ تو نابجا می خواهم اما در تفسیر ِ این روزها توقعم عین ِ عدل ِ تعریف ِ خودخواهانه ِ من است. می بینی خدا ، مضحک تر از این هم می شود که در روزمره هایی که حس می کنم نفس در سینه گیر کرده و برای بالا آمدن به جان کندن می اندازدم پا روی ِ آن چه برایش گریبان چاک می کردم و هنوز هم می کنم! بگذارم! می بینی ،گاهی آن قدر بعضی چیزها عریان می شود که آدم را به بازخوانی دانسته ها وا می دارد.
خدایا می دانم بوی گلایه ی کلامم آزارت می دهد اما گاهی آن قدر درد های کوچک بی تابم می کنند که نپرس!
می خواهم کاری کنم اما حس می کنم این روزها دنیا به همه ی درهای دنیا گیر داده........!

