تبليغاتX
کمَلَک(پرنده ی دشت)







کمَلَک(پرنده ی دشت)

کم تابم...

جنس ِ مناجات های شبانه ام  را در ابهام این روزها لمس نمی کنم. نه رنگ ها رنگند و نه من. نمی دانم من به دنیا  سخت گرفته ام  یا دنیا به من.!

می دانم کم گذاشته ام به بهانه هایی که وجدانم را کمتر به درد ِ سر بیندازم. یا در صبای ِ  تقدیر، دیر دل کندم از بستر رویاهای شیرین ِ کودکانه ام . اما خدا ، توقع بی جایی نیست در دنیایی که این روزها حساب و کتابش را کیلومتری جابجا می کنند پرونده ام را  لابلای این همه اشتباه  امضا کنی و برهانیم از این همه تاوان ِ دیر دل کندن از صبای رویایی ام .

در فاصله ی قانون ِ عدالت ِ تو نابجا می خواهم اما در تفسیر ِ این روزها توقعم عین ِ عدل ِ تعریف ِ خودخواهانه ِ من است. می بینی خدا ، مضحک تر از این هم می شود که در روزمره هایی که حس می کنم نفس در سینه گیر کرده و برای بالا آمدن به جان کندن می اندازدم پا روی ِ آن چه برایش گریبان چاک می کردم و هنوز هم می کنم! بگذارم! می بینی ،گاهی آن قدر بعضی چیزها عریان می شود که آدم را به بازخوانی دانسته ها وا می دارد.

خدایا می دانم بوی گلایه ی کلامم آزارت می دهد اما گاهی آن قدر درد های کوچک بی تابم می کنند که نپرس!

می خواهم کاری کنم اما حس می کنم این روزها دنیا به همه ی درهای دنیا گیر داده........!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

و تو نمی دانی.........

 

حس نوستالژیکی همیشه وقتی در جاده ام جایی اعماق وجودم بیدار می شود. ، اما شب های جاده دنیای دیگریست انگار و این روزها که کلاس ها همه با شب عجین شده ، برای من نطلبیده ، عین ِ مراد است.

انگار در تپش جاده ها با همه ی خستگی ها جان می گیرم. متانت ِ دشت ، شب ها عجیب دیدنی است .انگار در سیاهیِ ِ  محضش هر لحظه می توان امید را حتی به بهانه ی کورسوی چراغ های دوردست کاوید. 

کوه را برای اقتدار و صلابتی که به آدم می دهد دوست دارم و دشت را برای وسعت ِ دیدی که بی منت پیشکش ِ می کند.  اما هر چه  کوه صلابت ِ اقتدارش را مغرورانه به رخ می کشد  و تحمیل می کند، دشت  به وسعت ِ قلبش بی ادعاست.. اجازه می دهد ببینی تا آن دوردست ها را بی هیچ مانعی حتی ،  که ببینی و برسی و به قول دوستی شاید واقعا دشت التماس می کند در نجواهای شبانه اش با همان متانت ِ زیبا که الهی همه برسند  تا آن جایی که باید برسند و یا شاید عهد کرده اند با دلی که برسند...........

قلب ِ دشت ِ شب، انگار هماهنگ با صدای غوباغه های پر حرف می تپد با صدای جیر جیرک ها که این روزها کم کم بار و بندیلشان را جمع کرده اند و می روند در سرمای ِ زمستان با خیال ِ راحت خواب بهار بینند ، و یا شاید با ندای خاموش مزارعی که این روزها بی تاب بلعیدن ِ بذر ِ خوشه های طلایی گندم اند .....

 و تو نمی دانم،  می دانی یا نه ،  این شب ها فارغ از مشغله های روزانه ، نبض ِ آرام ِ شب های ِ دشت را می گیرم و رها از همه ی کاشکی ها، انگارها و شایدها آرام می گیرم ...........
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

گل پونه ها

امروز در جاده ی پشت به دشت که نمی دانم از کدامین درد ِ درون سر بر دل ِ کوه می کوبید در امتداد ِ خورشید در دوره ی خاطراتت بی تاب شدم.خورشید آن قدر در امتداد جاده بدرقه ام کرد که از شرم سرخ شدم، سرخ ِ سرخ. وقتی جاده پشت به دشت حرکت می کند دلم می گیرد حتی اگر رو به همه ی کوه های اقتدار و سربلندی بروند. نمی توانم تو را در این دشت که از دامنه ی البرز تا غروب خورشید سفره ی دلش را گسترانیده تنها بگذارم. نه می توانم به دشت پشت کنم و نه از کوه چشم بردارم و سر ِ همان پیچ ، دوباره جاده ی زندگی بر مراد ِ دل ِ ما می پیچید و چه پیچشی ، حالا منم و جاده در امتداد ِ دشت به موازات همان کوه ِ بلند. این بار خورشید جلو دار است و ما در پی نور روان. و من در شکرانه ی این برگشتن ورق ِ  روزگار چشمانم را روی هم می گذارم و در خلوت ِ گل پونه های ایرج ِ بسطامی ، آرام ِ آرام ورق می زنم دفتر ِ رنگ و رو رفته ی خاطراتمان را.

نمی دانی چه عالمی است منم و گل پونه ها و یاد ِ تو، همه چیز برای یک بزم ِ عاشقانه مهیاست و دلبری نیست که دلربایی کند و بیدلی بود که از دور خدایا می کرد.

بسطامی هم می نالد و در مرور ِ دفتر ِ خاطرات وقتی از نامهربانی ِ گل پونه های  ِ وحشی  ِ دشت ِ امید و بی هم زبانی می نالد یادت امان نمی دهد و  سیل ِ باران  ِ اشک است که مثل  ِهمیشه پرده دری می کند.......

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

آرام ِ من،

آرام ِ من، باز کنار توت ِ قرار ِ همیشگی منتظرم که مبادا بیایی و من نباشم و خوابم برده باشد و تو دوباره در آغوشم بگیری که دنیا بر قرار ِ من باشد نه بی قرار ِ من. همان توت، یادت هست که؟  چند روز ِ پیش خبر توت ِ مهربانمان را از رهگذر ِ قدیمیش گرفتم، می گفت ،پیر شده خیلی پیر، اما هنوز سرزنده است. دیدی؟ تو که رفتی کمر ِ توت ِ قرارمان هم شکست. و جیر جیرک ها هم خانه هایشان را از کنار سپیدارهای ایستاده کنار آن جوی آب برده اند. و حالا توت مانده و آب باریکه ای و گاه گاهی گذر پرستوهای خانه ی آن همسایه ی قدیمی.

 دلم می خواهد سرکی بکشم به کنار آن بوته های تمشک که روزهای پس از باران چیدنی می شدند و آن درخت انار ِ پر بار. یادم رفت آن انجیر پر برگ که شاخه اش زیر پای ِ من شکست هم ، شنیده ام که عرض سلام دارد به حضور انورمان! دلم برای آن انگور وحشی که طاق زده بود  روی دو طرف همان جاده ی خاکی پر از علف های بلند هم تنگ شده. یادت هست، چقدر آن جاده را رویایی کرده بود؟ و من مثل همیشه مسحور طبیعتش می شدم و همان دفتر همراه همیشگی ام را با آن خودکار بیک در می آوردم و گوشه ای مشغول ِ ثبت تک تک ثانیه های خوشبختی می شدم.  دلم برای آن دفتر که در روزهای پس از رفتنت به آتش کشیدم تنگ شده است. کاش نگهش می داشتم تا یادم می آمد در آن لحظات ناب چه می نوشتم و آسمان برایم چه رنگی بود. ............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

بیاموز............

خدایا، تردید های ِ  امروزم را به حساب ناامیدی ام نگذار.

خدایا، هراسم از سراشیبی های زندگی را بگذار به حساب خستگی ها، به حساب دو دلی ها و به حساب بلاتکلیفی روزهای رفته بر بادم..

خدایا ،می ترسم در پس ِ سراشیبی زندگی ام تا قله ای که برگزیده ام ، پرتگاه در انتظارم باشد که رویای نشیب های اندیشه ی فراز  ِ مرا می آشوبد.

در هراسم  ، مبادا مسیرم - سراشیبی تا همان قله ی ایده آلم - را به اشتباه طی کنم و برسم به همان هراس همیشگی .

 خدایا ،دوباره واگویه می کنم که تردیدم را مگذار به حساب ناامیدی که خوب می دانم در سایه ی ناامیدی شیطان لم داده است.

خدایا ایمان دارم به آیه ی کلامت که  در پس ِ هر عسری ، یسری هست اما می ترسم این مسیر راهنمایم نباشد به یسر ِ موعود ِ تو.

خدایا تو بهتر می دانی جای خالی توکل در ارده ی این روزهایم از سستی ایمان است ، پس ببخش تردید ِ این ایمان ِ سست اندیش را. و دوباره بیاموز به این نوآموز روزهای شک و دودلی که هنوز هستی جایی درون ِ پر تشویش ِ من............

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

هیچ وقت................

 

 هیچ گاه نگفتم و تو هرگز نفهمیدی که من سال هاست بار خستگی روزهای بلند تابستانی را به دوش می کشم.

 

 

پ.ن:سوگند، به جز حضور تو،  هیچ چیز این جهان بی کران را جدی نگرفته ام.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

سلام به تو که مثل همیشه در ناخواسته ترین لحظات ، بسته ترین درهای زندگی ام را به سوی امید می گشایی.

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

برای امیر ِ دلم

 

 امیرم، دلم می خواست بگویم هنوز دلم در گروت مانده .

 کاش می شد در برابر ِ  نگاه ِ نجیبت ، سرم را بالا بگیرم و عمق نگاهت را به تماشا بنشینم.

امیر ِ دلم، دلم می خواست فقط یک بار و تنها یک بار ، فرصتی دست می داد تا راز های مگوی ِ دلم را برایت بازگو کنم.

دلم می خواست ، بار این همه راز،  روی دوش دلم سنگینی نمی کرد تا راحت تر نفس بکشم.

 کاش،  حسرت یک لحظه گرفتن دست هایت،  یک عمر روی دلم نمانده بود.

امیرم ، می دانی هنوز در وادی دلم سالاری ؟! می دانی هنوز با همان اسب ِ سفید رویایی در بهشت خیالم یکه تازی؟؟

این ها را می دانی و این شب ها به خوابم نمیایی ؟ دلتنگی هایم را می بینی و نوازشم نمی کنی؟

عزیزم،  از کدام غصه ی دلم برایت بگویم که شرم مجالم نمی دهد برای گلایه از نگاه ِآسمانیت.

 می دانی  راهی ِ سفر دور و درازی هستم و نمی خواهی با آب و آیینه بدرقه ام کنی؟ دلم بی تاب می شود و بهانه گیر ، وقتی نگاه ِ نجیبت را که این روزها گمش کرده ام ، نمی بینم.

تمنای شیطنت های نوجوانی و گمشده ی ایام جوانی ام ، تو بگو در پَس ِ کدام شب ِِِِِ مهتابی و در گرگ و میش کدام سپیده دم ِ خیالم پیدایت کنم؟

امیرم، درد ها بسیارند و درد بی کسی ام در روزهایی که رازهای دلم نگفته دفن می شوند آزارم می دهند.

و این روزها نگاه آشنایت نیست تا در عمق مهربانش خودم را غرق کنم. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

داغ تاریخ

+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت |

یادت نرود عهدمان......

 حتی امواج هم دلشان می گیرد که تو این طور چشمانت را می بندی و دروغ می گویی به من و به اعتماد  ِ من به دل  ِمن  و لحظه ای فکر نکردی شاید راه ِ دور فاصله از پشت  ِ گوشی هم توان انتقال لحن دورغت را دارند و نمی دانی که ته دلم نا خواسته لرزید و دل ِ بیچاره ام گرفت. از پشت غباری به نام اعتماد که خواستمت به بهانه ی دلم نگه دارم، دیدم که همه چیز همانی بود که مدت ها انکارش کرده بودم.

امروز می گویم به تو، همیشه از عریانی ِ حقایقی که نخواستم باور کنم، ترسیدم ، همیشه. ترسیدم از دروغ ،از حضور و سایه ای به تاریکی نامرد ترسیدم و یادم رفته بود که انگار می آید بر سرت آن چه که سال ها گریخته ای به خیال ِ خودت از آن ، غافل از اینکه زمانی که تو دویده ای، تند هم دویده ای و پشت سرت را هم نگاهی نیانداخته ای و فقط به دوردست های آرام خیره شدی و دویدی ، همه ی چیزهایی که خواستی بروی دور شوی از آن ها پشت سرت دویده اند که مبادا از غافله ی تو عقب بمانند. وقتی نفس هایت به شماره می افتد و می ایستی تا عمیق اکسیژن ، به تمنا از آسمان ِ  خدا بگیری و برگردی به راهی که آمده ای نگاهی بیاندازی ، می بینی نرم نرمک می آید از دور همه ی آن سرنوشت  ِ پر از دلهره ای که این همه مدت از آن در گریخته ای.

امروز برای غلبه بر همه ی ترس ها ، خواستم بیندازم خودم را به فرمان همان مولای  ِمردانگی در دریای ترس هایم  ، که انداختم و در اولین غوطه نفس کم آوردم و در تقلای دست و پایم تا رسیدن به سطح همه چیز را دیدم و لمس کردم و تلخی اش تا عمق جانم نشست  ،دلم غریب شد و من می سوزم  از غربت ِ دلم. که در غربت پر از بی آرمانی ،دل ِ پر آرمان ِ من تاب از کف می دهد و دادش تا آسمان ِ این روزهای خدا می رسد.

خدایا طاقتم طاق شده. حرارتی وجودم را در گرمایش ذوب می کند و بر بادم می دهم.خدایا باز نگاه  ِ سرشار از التماسم را ببین.  رعشه ی دستانم از ضعف این روزها نیست که از ضعف همه ی پیوند هاست. خدایا منم و تو و سکوتی که می دانی در تمنای  ِ شب های مهتاب نیمه ی ماه چه می خواهند.

خدایا امروز صدای ِ شکستن ِ این دل را شنیدم ، بد صدایی بود. بوی غربت ِ همان شب ِ خفه را می داد. و من کنار ِ  این بغض سرکش و مهربان که یاری ام می کند در همه ی لحظات  ِ سکوت،  ذره ای نفس کشیدم ، بدجور نفس کشیدم. خدایا باز مثل ِ همیشه آغوشت را بگشا که این کودک روزهای گرم تابستان از سرمای این روزها ، آغوشت را می خواهد. آرامم کن که تنها تویی تاب ِ دل ِ بی تاب ِ من. باز نگاهم کن، عهدمان که یادت هست کنار ِ  همان پرتگاه  ِ زندگی.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

ربنا

در رستاخیز ربنای مناره ها ،خواستمت، فریاد زدمت  تا در هیاهوی نجوای آدم ها ،برگردی و نگاهم کنی.

و در نیم نگاه مشرقیت ،باز مغرب دلم لرزید و تا وعده ی سپیده آرام گرفت.

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

می دانم که باز می گیری دو دستم را....

 

نمی دونم چه رازیه توی دل شب های رمضان که آدم رو خواسته یا ناخواسته با آسمون آشتی می ده. وقتی ربنا از بلندای مناره ها می پیچه توی گوش عالم ، مگه دلت میاد سرت رو ، رو به آسمون خدا بلند نکنی و با نگاهت یه دنیا حرف با خدا نزنی. مگه می شه وقتی خنکای نسیم سحر صورتت رو به ذق ذق می ندازه و گنجشکای شیطون درخت همسایه در ِ گوش هم پچ پچ می کنن با نسیم نجوا نکنی و از احساس قشنگ این روزات باهاش حرف نزنی.

کاش می شد حتی اگه دل آدم به سیاهی شب هم بشه ، مثل آسمون ِ شب، پر باشه از ستاره هایی که از دور بهت چشمک بزنن و راهنمایت کنن به نور و روشنایی تا توی تاریکی و سیاهی خودت راه و از بی راه بشناسی و بیش تر از اونی که هست گم نشی.

 خدایا بهم قول بده حتی اگه زمانی تیره تر از سیاهی شب هات شدم نذاری آسمون دلم ابری بشه تا از روی آخرین ستاره ی شب هم که شده پیدات کنم.

می دونم این دفعه هم مثل همون روزی که کنار پرتگاه زندگی دستم رو گرفتی و زل زدی به چشمام و قول دادی که هیچ وقت تنهام نذاری ، باز هم می گیری دو دستم را.....

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

فصل گل

 

یه آشنا روی  این شعر رو ، صفحه ی اول کتابی که امروز بهم هدیه داد نوشته بود، به دلم نشست.

 

ای دل ِ خون شده ، یار ِ دگری پیدا کن

                                    تا بسوزد دل ِ شیرین ، شکری پیدا کن

آه ای آه ، مرا سوختی و بی اثری

                                    تا دل ِ یار بسوزی ، اثری پیدا کن

فصل ِ گل گشت ، گل انداز به رخساره ز ِ می

                                   بگذر از سیم و بت ِ سیمبری پیدا کن

تا ز ِ دریای غمت ، کشتی می ، زود برد

                                   از نکویان ِ جهان، همسفری پیدا کن

تا شود هر دو یکی خاک و زر ،  اندر نظرت

                                   دولت ِ صحبت صاحب نظری پیدا کن

کهنه ات می کند ایام ، می کهنه بنوش

                                 نوبهار است ز ِ گل ، تازه تری پیدا کن.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

رفتن تو . آمدن من.......

 

امشب من و تو در همان جاده ی همیشگی از کنار هم در خلاف جهت می گذریم من می ایستم و تو می گذری.و  چشم هایم در تمنای گرد و غباری از رد پاهای جامانده ات بر خاک  همه ی جاده هایند تا سرمه ی روشناییشان کنند.

 تو آرام و بی صدا از من گذشتی و سال هاست که ندیدمت که نشنیدمت که نبوئیدمت . حکایت غریبیست در ماه من تو می روی و من می آیم. و در نقطه ی تلاقی هنگامی که به هم می رسیم در عرض جاده ی عبور من و تو فقط مات سکوتیم. و می بینم زیر لب باز دعایم می کنی برای روزهایی که قرار بود نباشی برای همه ی روزهایی که من قد می کشم و تو نمی بینی برای همه ی روزهایی که بغض می کنم و تو نوازشم نمی کنی برای همه ی لحظات شاد خوشبختی که نگاهم نمی کنی.

رفتن تو و آمدن من ... و سال هاست که در نقطه ی تلاقی عجیب دنیا من بغض می کنم. و آتش درونم با هرم گرمای این روزها زبانه می کشد.

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

انگار...

انگار بزرگتر می شم این روزا و می ترسم ، می ترسم از فاصله ها . فاصله ی از بچگی ها دورم می کنه از روزای ناب تو ، گذشت سال ها محوت می کنه . صدات رو ، چهرت رو  و من نمی خوام به واسطه ی عکسای بی صدای آلبوم به یادت بیارم . امشب می خوامت . دلم گرفته . برای تو که همیشه پناهم بودی.

 دلم آغوش سراسر مهرت رو می خواد، دلم دستات رو می خواد که روی همون آبشار بلند موهام بکشی . همون موهایی که سال هاست جلوی آینه شونه نمی زنم مبادا تو رو یادم بیاره. دلم می خواد  دستامو بگیری که هر وقت دستمو می گرفتی دلم قرص می شد و از هیچی این دنیا ناراحت نمی شدم ، انگار وقتی باهام بودی  دلتنگیا جرات نداشتند حتی نیم نگاهی بندازن بهم.  دلم تنگه خیلی هم تنگه. خجالت نمی کشم بگم دلم یه بوسه ی تو رو روی پیشونیم می خواد . انگار سال هاست زمان به احترام اشکای نباریده ی کوچه ی دلتنگی ها که رو به من می رفتی و دست تکان دادی ایستاده است. همان کوچه ای که وقتی که از سر ِ آن گذشتی  من دویدم، من دویدم و تو دورتر شدی من دویدم و تو محو تر شدی تو رفتی و  ماندم که نه، ایستادم، که دلم آشوب شد و دلم غم گرفت که بغض کرد که انگار می دانست می روی و این رفتن را بازگشتی شاهانه نیست و سالهاست در انتظاری بی فرجام، چشم به راه همه ی جاده هام . جاده ای که شاید روزی بیایم و جایی انتهای آن جاده تو منتظر ایستاده باشی که در آغوشم بگیری که هق هق گریه های نکرده را در کنارت آرام و بی صدا و بی پروا از نگاه هایی که امیدشان را در لبخند های هر چند محوم خلاصه کرده اند  فریاد کنم.

و من سالهاست مسحور جاده ام جاده ای که تو را تداعی می کند برای من. می دانی هنوز مفرح ترین سیاحتم حرکت در مسیر همان جاده ی سرسبز ِ منتتهی به همان کوه و توت ِ مهربان است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

 

دل بود که از قافله مارا عقب انداخت
                    

                                     سر رفتن این حوصله ما را عقب انداخت

از باد رها تر شده بودیم ولی حیف

                                            سنگینی این سلسله ماراعقب انداخت

حتی همه ی جاده ها نیز گواهند

                                             این پای پر از آبله مارا عقب انداخت

 

 یادم هست که همه ی عمر دیر رسیده ام. یادم هست که چشمان بارانی ام بی صدا فریاد می زد تو را و من از آن قافله عقب  که نه جاافتادم. یادم هست خواستم تقلا کردم اما آن روز دل آسمان صاف بود و خورشید نقره داغم کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

 

التماس می کنم امروز نگاهم نکن حرف بزن فقط حرف بزن سرزنشم کن. داد بزن اصلا فریاد بزن. می بینی امروز درمانده ام .امروز دیگر نگاهت کارساز نیست. سیلی بزن تا به بهانه ی شکستن دلم روان کنم سیل دریایی که بند امده پشت این سد مصلحت. گفتم باز نگاهم نکن.

سرم روی تنم سنگینی می کند دلم می خواهد بگذارمش زمین تا بنشیند یک دل سیر تماشا کند آسمان را.

می خواهم آرام بخوابم .خوابی به کوتاهی ابدیت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

خمار مستی

 

نمی دونم میای یا نه  ، اما همیشه یه جایی توی دنیای قشنگ بچگی هام  وقتی روی دامنه ی اون کوه بلند می ایستادم و به انتهای دشت خیره می شدم   ،چشمام همیشه دنبال یکی بود که میاد و همه ی چاله های دنیا رو پر می کنه و نمی ذاره همیشه هر چی سنگه مال پای لنگ باشه. 

حالا که همه ی دنیا یه جایی رو برات خالی نگه داشتند تا بیای  ، بیا  ، مهم نیست می خوای از کنار هامون رویایی پر بگیری یا از مرکز زمین و کنار اون خونه ی سنگی فقط بیا .

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

   که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

   تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

   دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی .

 

+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

دلم تنگ می شود.

امشب کمی تا قسمتی آسمانی ام. اگر این ابرها بگذارند ،این توان را دارم تا خود صبح بسط بنشینم و تماشا کنم تک تک ستاره های آسمان را. اصلا می خواهم بشمارمشان ،شاید در سرشماری فانوس های آسمان شهرم باز در رویای مه آلودم سرکی بکشی .یادش به خیر ،شب های تابستان ،صدای جیرجیرک ها، که  نمی دانم چه گفتنی می گفتند که تا صبح بی صدا نمی شدند و دلم می خواست بگیرمشان و تو در ترس پر از شوقم روی دستم می گذاشتی و من حیفم می آمد و می گذاشتمشان روی همان سپیدارهای ایستاده در کنار جوی آب.و باز آن  توت مهربان که هنوز عطر تنت لابلای شاخه هایش جامانده. آه چه شب های کوتاهی بود. کمی از گرمای شرجی شمال، دل به خنکای نسیم شب های تابستان می دادیم و رو به آسمان باز برایم می گفتی. می گفتی ،از قصه های کودکی ات، می گفتی از قهرمان های ناب زندگیت و من فقط ستاره ها را می شمردم و راه شیری اش را سیر می کردم. یادش به خیر بازی های کودکانه در  تاریکی شب های مهتاب که فانوس ها بی نور می شد و همیشه در قایم باشک های ناشیانه ام همان درخت توت آبرو داری می کرد و تو مرا نمی دیدی و چه مغرور می شدم از این پیروزی بچه گانه . دلم امشب خواست همان دشت و آن درخت توت که نمی دانم هنوز هم چشم به راه ما هست؟ همان جیرجیرک های پرسر و صدا و شب تاب هایی که از سر و کول چراغ های خانه بالا می رفتند و از داغی اش کباب می شدند و دست بردار نبودند. دلم تنگ شده، برای خستگی های آن روزهایت ،که وقتی نگاهت می کردم دلم آب می شد و قول می دادم که جبران کنم  ،که نگذارم در دنیای بزرگیم ذره ای غبار خاطرت را مکدر کند و  غصه می خوردم ،حالا در دنیای بزرگیم نیستی و دلم برای همان غصه ها تنگ شده. می بینی دنیا چقدر کوچک است؟ روزی دلت برای شادی پر می زند و روزی در تمنای یک غصه از کودکی هایی. دلم لک زده . برای خاک نم خورده ی عصرهای تابستان ،برای آن بساط چایی و عصرانه زیر آن توت دوست داشتنی، برای همان تابی که توت مهربانم روی دستانش تکانم می داد تا آب در دلم تکان نخورد.دلم برای خیلی چیزهای دیگر هم لک زده اما چه فایده که جیرجیرک ها  این روزها کم حرف شده اند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |

سرگشته

نمی دونم چه اجباریه از صبح تا حالا بسط نشستم این آهنگ رو گوش می دم .با اینکه می ره رو اعصابم اما یه جورایی آرومم می کنه.البته نمی دونم خوانندش کیه ولی هر کی که هست اونقدر از ته دل و با احساس می خونه که دل آدم رو خون می کنه.

منم سرگشته ی حیرانت ، ای دوست

کنم یک باره جان، قربانت ای دوست

ولی لاساز ِ شوق ِ وصل ِ کویت

نهم سر، بر سر ِ پیمانت ، ای دوست

دلی دارم در آتش، خانه کرده

میان ِشعله ها، کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق ِ وصالت

 وجودم را ز ِغم ویرانه کرده

من،آن آواره ی بشکسته حالم

ز هجرانت، بُتا رو بر زوالم

منم آن مرغ ِسرگردانُ تنها

پریشان گشته شد، یکباره حالم.

ز هر سر، بر سر ِ سجاده کردم

دعایی بر آن دلداده کردم

زحسرت ساغر ِ چشمانم، ای دوست

لبانت، یکسره از باده کردم

دلا، تا کی اسیر یاد ِ یاری

ز هجر ِ یار تا کی داغداری

بگو تا کی ز شوق ِ روی لیلی

تو مجنون ِ پریشان روزگاری

پریشانم ،پریشان روزگارم ، من آن سرگشته ی هجر ِ نگارم

کنون عمریست با امید وصلت ، درون ِ سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

زبیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار ِ سینه ی خود ، هزاران کشته چون فرهاد دارم

 

پ.ن: دلم گرفته

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت |