داغ ِدست هایت سال هاست روی پیشانی ِ دلم مانده. و نقره داغ ِ آن روزها جز با سرمای ِ این روز ها آرام نمی گیرد.
نه آهنگ ِ کلامت هست تا مرهمی باشد برای شب هایی که این قدر بی قرارم ...... و نه دست هایم آن قدر بلندند که تا خدا برسم و گدایی کنم لحظه ای با تو بودن را.
تمنای آغوشت بی تابی این شب هاست که پیشانی ِ تب دارم فریاد می کند.... و این یعنی هنوز در دفتر مه زده ی خاطراتم جایت خالیست. کاش می شد همه ی تنهایی ام را در آغوشت مچاله کنم و اندکی و تنها اندکی آرام می گرفتم...
آرام ِ جان خسته ی همه ی روزهایی که بی کسی در فریادی بلند ساکت شد.... دلتنگی باز جان می گیرد و تحلیل می برد توانم را..... تنها لمس ِدستانت این روزها تابم می دهند . برای شب هایی که تا سپیده ی خیالم تک تک ستاره ها را به تماشا می نشینم تا شاید پیدایت کنم کنار همان هاله های نورانی.....
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
دیشب عاطفه ات بارید.... و من تنهای ِ تنها در همان خیابان منتهی تا گرم ترین خانه ی دنیا ، با کوله بار خستگی ها ، قدم زدم .... این بار با نوای ِ عاطفه ات نباریدم که سکوت کردم تا آیه آیه خیسم کنی...... خواستم نگذارم هق هق ِ بلند ِاشک های ِ بی امانم ، بزم ِ عاشقانه مان را برآشوبد.......... و شنیدم! مهربان ترین زمزمه ات را در ترانه ی آرام ِ باران...
خدایا دیشب من و کودکی ها دست در دست ِ هم قدم زدیم پا به پای ِعاطفه ات.... و ناخواسته قد کشیدنش را دیدم و بزرگی اش را به یاد آوردم ، همان بزرگی که در پس ِ ثانیه های ایستاده در گذرگاه ِ زمان، آن قدر محو ِ تماشای بازی های شاد کودکانه اش شدم که به دستان ِ فراموشی ِ روزگار سپرده بودم.....
از یاد برده بودم برای یاد گرفتن ، رفتن ، ساختن و جوانه زدن باید شخم شد.... ویران شد و دوباره از نو خشت خشت ساخت.....
خواستم بار دیگر در من زاده شوی، می فهمی خدا!.........
شخم شده ام و این بار درد را فریاد نمی کنم و گلایه را هم ...
که در پس همین شخم ها پیدایت کردم بعد از همان روزهایی که باران ِ عاطفه ات بر زمین ِ روح ِ زیر و رو شده ام بارید ، یادت هست که!....
زانو زدم زیر ِ نرم ِ بارِش ِ عاطفه ات تا تطهیرم کنی..... به سان ِ آن شبی که نازل شدی در باران ... و من شدم زاده ی همان باران.....
من بودم و تو و باز همان خیابان با تیر های روشنی که برای خوشآمد گویی همیشه آماده اند ، سایه ام لی لی کنان مست از بوی ِ باران، زیر ِ هاله ی نور مه زده ِ همان چراغ ها، گاهی می دوید و گاه جا می ماند... پژواک ِ گام های کوتاهم در آن خیابان ِ تنها ، آرام همراهیم می کرد..... و من در پس ِ سکوت با همه ی ، تو ، به سخن نشستم...... صدایت را شنیدم...... و دیشب ، بار ِ دیگر، زیر ِ همان باران، آرام زاده شدم و این بار بغضم از فهمیدن سرریز نشد.......
دیدی خدا !؟
این پرنده ی ِ شب های بارانی ، جز با دیدنت آرام نمی گیرد..... دستانم را بگیر،
تا بی نهایت ِ این جاده همراهی ام کن و بگذار آبشار گیسوانم در رقص ِ آرام ِ نسیم های معرفت ، خاک را بوسه باران کند ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
مکتب ِ آدم، یعنی تا کجا می روی پابه پای عقیده... و کم اند آدم هایی که می روند و می رسند تا ته خط . نمی دانم درد ِ حکومت بود، مصلحت یا ضرورت .....اما حسین ، سبک ِ رفتنت را دوست دارم... دل می خواهد ! گذشتن از مرز داشتن ها و اندیشیدن فراتر از دینی که گاهی بال های پروازت را محکم در چارچوب ِ من درآوردی تفسیر ِ آدم ها می بندد... تو پریدی بر فراز همه ی منیت ِ آدم هایی که بر خوان ِ دین نشستند ....
می دانم بنده ی عشقی و از هر دو جهان آزادی. عقیده آموزی نه عقیده فروش ... می گذاری عقیده را پای دایره ی انتخاب. ... چشم هایت را می بندی ، تاریک می کنی ...که پرده دری نکنی و شرم نگاهت پای رفتنی را نلرزاند که برای عقیده نباید لرزید .... و تو ماندی . و ماندند..... حراج بهشت و ریختن نان پای دین شد سرآغاز ِ تنهایی ات ، می دانم......و جهنم شد لولوی ِ سر ِ خرمن ِ تردید های ِ آدم ...این را هم می دانم.!..
سخت است فهمیدن و ماندن بین آدم هایی که انگار نمی فهمنند و نمی دانند این را می دانم.
و باید می رفتی . شاید خاکسترت علاجی باشد بر مرهم درد های نادانی آدم ها . که انگار شد اما نه ! نشد!......و این چرخه ی معیوب ، هن و هن کنان چرخید و چرخید تا امروز...... و دگربار سیاهمان کردند! حسین ، دلت می گیرد نه!؟ وقتی چوب حراج برداشته اند و خشت به خشت بر آب می دهند همه ی آن چه ایستادی به پایش؟! همان آبی که از لب های تشنه ات دریغ شد. می دانم ،عطش ِ لبانت بهانه بود برای گفتن همه ی معرفت های ترک خورده..... این که لب ِ چینی ِ تنهایی ِ دردناکت پرید. پرش گوشه ی لبت را دیدم - وقتی مردانه قطره های خون همان جوانه های نورسته ی باغ معرفت را به آسمان ارزانی کردی- که در پس ِ هیاهوی ناجوانمردی به دندان گرفتی تا مبادا بلرزی. می دانم نلرزیدی و نلغزیدی.... حسین، روزها برایم کش می آیند از محرم تا محرم ، و من دربه در توام که پیدایت کنم ، که مکتبت آرام ِ من است. مکتبی که مردانش ، مردند.... آن قدر مرد، که پای جان می ایستند اما نه تا ذلتش. مکتبی که انتخابت نمی کند فرصت ِ انتخاب می دهد........ تا در مطمئن ترین لحظات به "حسین" هم تردید کنی ! شاید جایی اشتباه آمده باشی یا اصلا اشتباه فهمیده باشی.
حسین! می دانستی خیلی بزرگی ؟!... نشنیدم جایی تفتیش عقاید کنی در رجز خوانی های میدان نبردت حتی! فقط گفتی از عقیده ات ، هدفت و مکتبت .... که دوباره بشنوند و باز پای تردید در میانه ی جنگ گیر بود. همان تردیدی که خیلی ها را در بند کرد و بعضی را – از یک غروب تا طلوع - آزاد!.....
همان آزاد هایی که در بند ِ سیب شدند در تاریخ ِ طمع ِ آدم .....
تاریخی که سرریز ِ اشک های نباریده ی همه ی فهمیدن های بند آمده پشت ِ سکوت ِ مصلحت ِ نافهمی های آدم ها ست. چشم در پس ِ دیدنش زبانی برای گفتن ندارد، بغض می کند و در گذرگاه ِ همیشگی تاریخ می بارد ............ شاید کسی دید، فهمید و تردید کرد.... می بینی باز پای تردید گیر است .! همان تردیدی که حلاج ها را بردار کرد.........همان تردیدی که آنقدر در عصر ِ تفتیش آدم ها تنگ بر او تاختند که در آتش ِ خشمش ، مقدس ترین کتاب های جهل ِ آدم خاکستر شد . همان روز ها و همان عصری که اشک در چشمان ِ حلاج های دوران بغض کرده بود.......
نمی دانم این بار شمشیر ِ تردید با دست ِ کدامین موعود ، کمر به قتل ِ بت های زاده ی دین های مسخ شده خواهد بست...تا شاید آن روز، تاریخ بار ِ امانت ، بازپس داد و هق هق کنان بغض های نباریده اش را روی ِ زمین بارید..... همان بغض هایی که سالیان ِ سال ، محرم ها در گلویش سرریز می شد ، اما یارای باریدن نداشت.............. می بینی " حسین "؟ باز بغض کرده ام........... بغض .......
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
امروز خیس ِ خیسم . آن قدر خیس که عاطفه ی باران را یارای سرد کردن ِ پیشانی عرق کرده از شرمم نیست. یادم نیست در کجای منطق کودکی ها با خودم عهد کردم زیر ِ هر چه از آسمان بارید چتر نگیرم و نگرفتم . ...خیس شدم .... آن قدر خیس که شب های دراز پر از سوز و تب هم نتوانست وادارم کند به شکستن همان عهد ِ کودکانه. ان قدر ایستادم تا ترک برداشت روزهای ناز پرورد ِ تنعمم. همان تنعم هایی که به خیال خودت نازدانه ی روزگاری! و استاد ِ روزگار گاهی چه محکم می ایستد پای تادیب نازدانه اش بی هیچ انعطافی . و باز درست یادم نیست در کدامین روز ِ بعد از کودکی در برابر آسمان ایستادم و خواستم نگذارم برای همیشه ببارد همه ی تقدیرهای نوشته و نانوشته اش را در جاده های زندگی که منتهی می شد تا من!
گفتم شاید می توان به استناد کلامت که جایی در کودکی ها خوانده بودم ایستاد در برابر تقدیرت و خیس نشد !...... اما .... دلم نیامد تو بباری و من گوشه ای بی تفاوت زیر یکی از همین چترهای دل خوش کنک ، روی سنگفرش های تر شده از تو ،قدم بردارم..... دلم نیامد از استاد سخت گیر ِ روزگار بگذرم.... دلم نیامد از بزرگی هایی که اموختم دست بردارم و چتر های دنیایم را کنج دیوارهای دلم تکیه دادم..... شاید منطق کودکانه ام آن قدر جان گرفته که جایی برای جولان ِ منطق ِ مبهوت و خسته ی این روزها نمانده....تر شده ام می فهمی........
+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
گاهی دلم از فاصله ها می گیرد ، فقط فاصله . همین . همان فاصله هایی که کودکی را به کامم تلخ کرد. نبودن هایت و بُهت هایم. نریختن اشک هایی که همه به التماس باریدنش از پس بهت ِ سکوتم بودند اما من لجوجانه از بزرگی کودکانه ام نگذاشتم سرریز شوند. همان اشک هایی که این روزها بی هیچ تلاشی راحت از گوشه ی چشمانم سُر می خورند و تا زیر ِ گونه هایم چکه کنان سر به زمین می کوبند. دلم نه تنگ است و نه غمی هست ، اما انگار گاهی فقط گاهی دلم بی دلیل از روزمرگی هایم می گیرد. از این همه روزمرگی که سکون ِ مرداب را برایم تداعی می کند.
می دانی عزیز همیشه از نرفتن می ترسیدم از درجا زدن از رفتن و نرسیدن . حتما یادت هست نرسیدن در منطق ِ اراده ام جایی نداشت. شاید اراده ام پشت گرمی به تو بود و وقتی رفتی همه ی پوشال ها در آتش ناباوری ام خاکستر شد. خاکستر ِ خاکستر. باور می کنی؟ جای اراده و رفتن در زندگی ام این روزها زیاد خالیست . انگار رفتی تا تکیه نکنم به خیال های واهی ِ خودم. که بشکنم همه ی اتاق های شیشه ای تو در توی ذهنم را . همه ی خودم را. که درک کنم آن قدر ها هم بزرگ نبودم و اراده ام پولادین نبود.
آن قدر در بُهت نبودنت در عرض همه ی جاده هایی که بی تو قدم زدم غرق شدم که در خودخواهی های اندوهم ، شکستن خیلی ها را ندیدم.
یادت هست در هفتمین روزی که شمردم و نیامدی، همان قاصد خوش خبر ، همه ی آینده ام را در صندوق پستی خانه گذاشت و رفت ... من بر خلاف آن چه می پنداشتم لبخند ارزانی دنیا نکردم. و آن قدر ها که فکر می کردم زندگی ام تغییر نکرد.... سعی کردم لااقل برای دل تو٬ راهم را بگیرم و بدوم به سمت آینده ، ،اما نشد ، نتواستم ، انگار چیزی در روزهای ِ بی تو ٬ بال های پریدنم را از جنس اندوه به این خاک لعنتی زنجیر کرده بود..........
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
از پس ِ سالیانی که شمردن امروز و فرداها مهم ترین کار روزهایم بود دلدادگی را از یاد بردم. که دلبری و دادن ِ دل به آشنا ترین غریبه ها دور از سوگند ِمراممان بود. همان مرامی که آنقدر به پایش ایستادیم که خاک نشینمان کرد.
سال هایی که سیاهی چشمانم را به حرمت نگاه ِتو از دل ِ آسمان دریغ کردم تنها با قاصدک های ناخوانده ی همه ی دشت های بیدلی گپ و گفت کرده ام و با پونه های وحشی و آهوان رمیده ی دشت هم آوا شده ام. بی قراری ِ چشمانم را در پناه ِ رگبارهای داغ ترین روزهای مرداد باریده ام روزهایی که سیل ِ اشک هایم همان مجنون ِ لیلا کُش را به قیمت ویرانی هر آن چه به گمانم کودکانه ام ساخته بودم تا جایی که دل ِ آسمان دریایی شد ،با خودش برد.
می دانی برای به باد دادن دلم دیر است . خیلی دیر . دیگر تابی برای دلبری نمانده و اشکی برای باریدن از دیدگان ِسیاه ِ لیلا برای ریختن در پناه ِ جا پاهای داغ دیده ی مجنون روی شن های روان کویر های بیدلی هم.
گفته بودم دل ِ لیلا شدن ندارم یادت هست که؟........... اما طلوع در شرقی ترین نقطه ی دشت را از یاد نبرده ام که با آخرین نگاه ِ سرخت عهد کرده ام بر فراز دل ِ صاف ِ همین دشت که روزی درامتداد ِ جاده ی دلش ، ورق ِ زندگی ام برگشت، اوج بگیرم و پرواز کنم به اندازه ی همه ی سال هایی که مشق ِ پریدن کردم.
مشق ِ پریدن در کنار ِ کرکس های وهم انگیز دشت.........
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
می دانی عهد کرده بودم تا کجای ِجهان پا به پایت بیام ؟ بی هیچ بهانه ای؟ بدون ذره ای خستگی حتی؟ اما انگار درست زمانی که برای یک بار هم که شده می خواهی مردانه پای پیمان بایستی ، روزگار زیر ِ قولش می زند و تو این وسط با بی رحمی نفس راحت می کشی که متهم نیستی به رفیق ِ نیمه راه بودن.
از این که تو را نبینم بیزارم. در تمنای کودکی، خستگی ها مجال آغوشت را دریغ کرد و در آرامش ِ این روزها من آن قدر در مشغله هایم گرفتارم که مجال ِ دیدار انتهای همه ِ هفته ها در بوستان ِ قرارنیست. انگار سردی ِ سنگ ِ قرار، از هُرم ِ درونم می کاهد.
عزیزم تو را در کودکی ها جا گذاشتم یادت هست که ؟ دنیای بزرگیم بر خلاف ِ کودکی هایم چندان بزرگ نیست .....
عزیز زیر ِ بار ِ این روزها بیشتر حست می کنم . در لبخند ِ بچه ها از دیدنم ، از برق ِ نگاه ِ مرد ِ کوچک ِ خانه ی کوچکمان ...
انگار درک کرده ام چرا آن روز که از امید ِ برق ِ نگاه ِ ما جا ماندی از شرم ِ بزرگیت، سکوت کردی. سرخی ِ چشمانت هنوز یادم هست که در تابوی ِ گریه نکردن های ِ یک مرد فقط سرخشان کرده بودی........
می دانم زیر ِ بار لبخند ِ من می شکستی ، زیر ِ بار تاب و شکنج گیسوانم می شکستی ، زیر ِ بار ِ دنیایی که برای من در تو خلاصه می شد می شکستی و من نمی دانستم و این ندانستن ها برایم امروز که می دانم چقدر قدر دردناکند........
و این بار منم که شرمنده ام....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
درست یادم نیست این شعر رو کجا خوندم اما امروز غرق گرمای خورشید آبان فارغ از سوز پاییزی این روزها زمزمه می کردم....
فقط خورشید
مرا گرم می کند
از دور
تن نزدیک تری
ندارم...
بعدا نوشت: یادم اومد شعر از بیژن جلالی بود.
+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
جنس ِ مناجات های شبانه ام را در ابهام این روزها لمس نمی کنم. نه رنگ ها رنگند و نه من. نمی دانم من به دنیا سخت گرفته ام یا دنیا به من.!
می دانم کم گذاشته ام به بهانه هایی که وجدانم را کمتر به درد ِ سر بیندازم. یا در صبای ِ تقدیر، دیر دل کندم از بستر رویاهای شیرین ِ کودکانه ام . اما خدا ، توقع بی جایی نیست در دنیایی که این روزها حساب و کتابش را کیلومتری جابجا می کنند پرونده ام را لابلای این همه اشتباه امضا کنی و برهانیم از این همه تاوان ِ دیر دل کندن از صبای رویایی ام .
در فاصله ی قانون ِ عدالت ِ تو نابجا می خواهم اما در تفسیر ِ این روزها توقعم عین ِ عدل ِ تعریف ِ خودخواهانه ِ من است. می بینی خدا ، مضحک تر از این هم می شود که در روزمره هایی که حس می کنم نفس در سینه گیر کرده و برای بالا آمدن به جان کندن می اندازدم پا روی ِ آن چه برایش گریبان چاک می کردم و هنوز هم می کنم! بگذارم! می بینی ،گاهی آن قدر بعضی چیزها عریان می شود که آدم را به بازخوانی دانسته ها وا می دارد.
خدایا می دانم بوی گلایه ی کلامم آزارت می دهد اما گاهی آن قدر درد های کوچک بی تابم می کنند که نپرس!
می خواهم کاری کنم اما حس می کنم این روزها دنیا به همه ی درهای دنیا گیر داده........!
+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
حس نوستالژیکی همیشه وقتی در جاده ام جایی اعماق وجودم بیدار می شود. ، اما شب های جاده دنیای دیگریست انگار و این روزها که کلاس ها همه با شب عجین شده ، برای من نطلبیده ، عین ِ مراد است.
انگار در تپش جاده ها با همه ی خستگی ها جان می گیرم. متانت ِ دشت ، شب ها عجیب دیدنی است .انگار در سیاهیِ ِ محضش هر لحظه می توان امید را حتی به بهانه ی کورسوی چراغ های دوردست کاوید.
کوه را برای اقتدار و صلابتی که به آدم می دهد دوست دارم و دشت را برای وسعت ِ دیدی که بی منت پیشکش ِ می کند. اما هر چه کوه صلابت ِ اقتدارش را مغرورانه به رخ می کشد و تحمیل می کند، دشت به وسعت ِ قلبش بی ادعاست.. اجازه می دهد ببینی تا آن دوردست ها را بی هیچ مانعی حتی ، که ببینی و برسی و به قول دوستی شاید واقعا دشت التماس می کند در نجواهای شبانه اش با همان متانت ِ زیبا که الهی همه برسند تا آن جایی که باید برسند و یا شاید عهد کرده اند با دلی که برسند...........
قلب ِ دشت ِ شب، انگار هماهنگ با صدای غوباغه های پر حرف می تپد با صدای جیر جیرک ها که این روزها کم کم بار و بندیلشان را جمع کرده اند و می روند در سرمای ِ زمستان با خیال ِ راحت خواب بهار بینند ، و یا شاید با ندای خاموش مزارعی که این روزها بی تاب بلعیدن ِ بذر ِ خوشه های طلایی گندم اند .....
و تو نمی دانم، می دانی یا نه ، این شب ها فارغ از مشغله های روزانه ، نبض ِ آرام ِ شب های ِ دشت را می گیرم و رها از همه ی کاشکی ها، انگارها و شایدها آرام می گیرم ...........
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
امروز در جاده ی پشت به دشت که نمی دانم از کدامین درد ِ
درون سر بر دل ِ کوه می کوبید در امتداد ِ خورشید در دوره ی خاطراتت بی تاب
شدم.خورشید آن قدر در امتداد جاده بدرقه ام کرد که از شرم سرخ شدم، سرخ ِ سرخ. وقتی
جاده پشت به دشت حرکت می کند دلم می گیرد حتی اگر رو به همه ی کوه های اقتدار و
سربلندی بروند. نمی توانم تو را در این دشت که از دامنه ی البرز تا غروب خورشید
سفره ی دلش را گسترانیده تنها بگذارم. نه می توانم به دشت پشت کنم و نه از کوه چشم
بردارم و سر ِ همان پیچ ، دوباره جاده ی زندگی بر مراد ِ دل ِ ما می پیچید و چه
پیچشی ، حالا منم و جاده در امتداد ِ دشت به موازات همان کوه ِ بلند. این بار
خورشید جلو دار است و ما در پی نور روان. و من در شکرانه ی این برگشتن ورق ِ
روزگار چشمانم را روی هم می گذارم و در خلوت ِ گل پونه های ایرج ِ بسطامی ، آرام ِ
آرام ورق می زنم دفتر ِ رنگ و رو رفته ی خاطراتمان را.
نمی دانی چه عالمی است منم و گل پونه ها و یاد ِ تو، همه
چیز برای یک بزم ِ عاشقانه مهیاست و دلبری نیست که دلربایی کند و بیدلی بود که از
دور خدایا می کرد.
بسطامی هم می نالد و در مرور ِ دفتر ِ خاطرات وقتی از
نامهربانی ِ گل پونه های ِ وحشی ِ دشت ِ امید و بی هم زبانی
می نالد یادت امان نمی دهد و سیل ِ باران ِ اشک است که مثل
ِهمیشه پرده دری می کند.......
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
آرام ِ من، باز کنار توت ِ قرار ِ همیشگی منتظرم که مبادا بیایی و من
نباشم و خوابم برده باشد و تو دوباره در آغوشم بگیری که دنیا بر قرار ِ من باشد نه
بی قرار ِ من. همان توت، یادت هست که؟ چند روز ِ پیش خبر توت ِ مهربانمان را
از رهگذر ِ قدیمیش گرفتم، می گفت ،پیر شده خیلی پیر، اما هنوز سرزنده است. دیدی؟ تو
که رفتی کمر ِ توت ِ قرارمان هم شکست. و جیر جیرک ها هم خانه هایشان را از کنار
سپیدارهای ایستاده کنار آن جوی آب برده اند. و حالا توت مانده و آب باریکه ای و گاه
گاهی گذر پرستوهای خانه ی آن همسایه ی قدیمی.
دلم می خواهد سرکی بکشم به کنار آن بوته های تمشک که روزهای پس از
باران چیدنی می شدند و آن درخت انار ِ پر بار. یادم رفت آن انجیر پر برگ که شاخه اش
زیر پای ِ من شکست هم ، شنیده ام که عرض سلام دارد به حضور انورمان! دلم برای آن
انگور وحشی که طاق زده بود روی دو طرف همان جاده ی خاکی پر از علف های بلند
هم تنگ شده. یادت هست، چقدر آن جاده را رویایی کرده بود؟ و من مثل همیشه مسحور
طبیعتش می شدم و همان دفتر همراه همیشگی ام را با آن خودکار بیک در می آوردم و گوشه
ای مشغول ِ ثبت تک تک ثانیه های خوشبختی می شدم. دلم برای آن دفتر که در
روزهای پس از رفتنت به آتش کشیدم تنگ شده است. کاش نگهش می داشتم تا یادم می آمد در
آن لحظات ناب چه می نوشتم و آسمان برایم چه رنگی بود. ............
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
خدایا، تردید های ِ امروزم را به حساب ناامیدی ام نگذار.
خدایا، هراسم از سراشیبی های زندگی را بگذار به حساب خستگی ها، به حساب دو دلی ها و به حساب بلاتکلیفی روزهای رفته بر بادم..
خدایا ،می ترسم در پس ِ سراشیبی زندگی ام تا قله ای که برگزیده ام ، پرتگاه در انتظارم باشد که رویای نشیب های اندیشه ی فراز ِ مرا می آشوبد.
در هراسم ، مبادا مسیرم - سراشیبی تا همان قله ی ایده آلم - را به اشتباه طی کنم و برسم به همان هراس همیشگی .
خدایا ،دوباره واگویه می کنم که تردیدم را مگذار به حساب ناامیدی که خوب می دانم در سایه ی ناامیدی شیطان لم داده است.
خدایا ایمان دارم به آیه ی کلامت که در پس ِ هر عسری ، یسری هست اما می ترسم این مسیر راهنمایم نباشد به یسر ِ موعود ِ تو.
خدایا تو بهتر می دانی جای خالی توکل در ارده ی این روزهایم از سستی ایمان است ، پس ببخش تردید ِ این ایمان ِ سست اندیش را. و دوباره بیاموز به این نوآموز روزهای شک و دودلی که هنوز هستی جایی درون ِ پر تشویش ِ من............
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
هیچ گاه نگفتم و تو هرگز نفهمیدی که من سال هاست بار خستگی روزهای بلند تابستانی را به دوش می کشم.
پ.ن:سوگند، به جز حضور تو، هیچ چیز این جهان بی کران را جدی نگرفته ام.
+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
سلام به تو که مثل همیشه در ناخواسته ترین لحظات ، بسته ترین درهای زندگی ام را به سوی امید می گشایی.
+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
امیرم، دلم می خواست بگویم هنوز دلم در گروت مانده .
کاش می شد در برابر ِ نگاه ِ نجیبت ، سرم را بالا بگیرم و عمق نگاهت را به تماشا بنشینم.
امیر ِ دلم، دلم می خواست فقط یک بار و تنها یک بار ، فرصتی دست می داد تا راز های مگوی ِ دلم را برایت بازگو کنم.
دلم می خواست ، بار این همه راز، روی دوش دلم سنگینی نمی کرد تا راحت تر نفس بکشم.
کاش، حسرت یک لحظه گرفتن دست هایت، یک عمر روی دلم نمانده بود.
امیرم ، می دانی هنوز در وادی دلم سالاری ؟! می دانی هنوز در بهشت خیالم یکه تازی؟؟
این ها را می دانی و این شب ها به خوابم نمیایی ؟ دلتنگی هایم را می بینی و نوازشم نمی کنی؟
عزیزم، از کدام غصه ی دلم برایت بگویم که شرم مجالم نمی دهد برای گلایه از نگاه ِآسمانیت.
می دانی راهی ِ سفر دور و درازی هستم و نمی خواهی با آب و آیینه بدرقه ام کنی؟ دلم بی تاب می شود و بهانه گیر ، وقتی نگاه ِ نجیبت را که این روزها گمش کرده ام ، نمی بینم.
تمنای شیطنت های نوجوانی و گمشده ی ایام جوانی ام ، تو بگو در پَس ِ کدام شب ِِِِِ مهتابی و در گرگ و میش کدام سپیده دم ِ خیالم پیدایت کنم؟
امیرم، درد ها بسیارند و درد بی کسی ام در روزهایی که رازهای دلم نگفته دفن می شوند آزارم می دهند.
و این روزها نگاه آشنایت نیست تا در عمق مهربانش خودم را غرق کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
+ نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
حتی امواج هم دلشان می گیرد که تو این طور چشمانت
را می بندی و دروغ می گویی به من و به اعتماد ِ من به
دل ِمن و لحظه ای فکر نکردی شاید راه ِ دور فاصله از
پشت ِ گوشی هم توان انتقال لحن دورغت را دارند و نمی دانی که ته
دلم نا خواسته لرزید و دل ِ بیچاره ام گرفت. از پشت غباری به نام اعتماد که خواستمت
به بهانه ی دلم نگه دارم، دیدم که همه چیز همانی بود که مدت ها انکارش کرده
بودم.
امروز می گویم به تو، همیشه از عریانی ِ حقایقی که
نخواستم باور کنم، ترسیدم ، همیشه. ترسیدم از دروغ ،از حضور و سایه ای به
تاریکی نامرد ترسیدم و یادم رفته بود که انگار می آید بر سرت آن چه که سال ها
گریخته ای به خیال ِ خودت از آن ، غافل از اینکه زمانی که تو دویده ای، تند هم
دویده ای و پشت سرت را هم نگاهی نیانداخته ای و فقط به دوردست های آرام خیره
شدی و دویدی ، همه ی چیزهایی که خواستی بروی دور شوی از آن ها پشت سرت دویده اند که
مبادا از غافله ی تو عقب بمانند. وقتی نفس هایت به شماره می افتد و می ایستی تا
عمیق اکسیژن ، به تمنا از آسمان ِ خدا بگیری و برگردی به
راهی که آمده ای نگاهی بیاندازی ، می بینی نرم نرمک می آید از دور همه ی آن
سرنوشت ِ پر از دلهره ای که این همه مدت از آن در
گریخته ای.
امروز برای غلبه بر همه ی ترس ها ، خواستم بیندازم خودم
را به فرمان همان مولای ِمردانگی در دریای ترس
هایم ، که انداختم و در اولین غوطه نفس کم آوردم و در تقلای دست و پایم تا
رسیدن به سطح همه چیز را دیدم و لمس کردم و تلخی اش تا عمق جانم نشست ،دلم
غریب شد و من می سوزم از غربت ِ دلم. که در غربت پر از بی آرمانی ،دل ِ
پر آرمان ِ من تاب از کف می دهد و دادش تا آسمان ِ این
روزهای خدا می رسد.
خدایا طاقتم طاق شده. حرارتی وجودم را در گرمایش ذوب می
کند و بر بادم می دهم.خدایا باز نگاه ِ سرشار از التماسم را ببین. رعشه
ی دستانم از ضعف این روزها نیست که از ضعف همه ی پیوند هاست. خدایا منم و تو و
سکوتی که می دانی در تمنای ِ شب های مهتاب نیمه ی ماه
چه می خواهند.
خدایا امروز صدای ِ شکستن ِ این دل را شنیدم ، بد صدایی
بود. بوی غربت ِ همان شب ِ خفه را می داد. و من کنار ِ این بغض سرکش و مهربان
که یاری ام می کند در همه ی لحظات ِ سکوت، ذره
ای نفس کشیدم ، بدجور نفس کشیدم. خدایا باز مثل ِ همیشه آغوشت را بگشا که این کودک
روزهای گرم تابستان از سرمای این روزها ، آغوشت را می خواهد. آرامم کن که تنها تویی
تاب ِ دل ِ بی تاب ِ من. باز نگاهم کن، عهدمان که یادت هست کنار ِ همان
پرتگاه ِ زندگی.
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
در رستاخیز ربنای مناره ها
،خواستمت
، فریاد زدمت تا در هیاهوی نجوای آدم ها
،برگردی و نگاهم کنی.
و در نیم نگاه مشرقیت ،باز مغرب دلم لرزید و تا وعده ی سپیده آرام گرفت.
+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|
نمی دونم چه رازیه توی دل شب های رمضان که آدم رو خواسته یا ناخواسته با آسمون آشتی می ده. وقتی ربنا از بلندای مناره ها می پیچه توی گوش عالم ، مگه دلت میاد سرت رو ، رو به آسمون خدا بلند نکنی و با نگاهت یه دنیا حرف با خدا نزنی. مگه می شه وقتی خنکای نسیم سحر صورتت رو به ذق ذق می ندازه و گنجشکای شیطون درخت همسایه در ِ گوش هم پچ پچ می کنن با نسیم نجوا نکنی و از احساس قشنگ این روزات باهاش حرف نزنی.
کاش می شد حتی اگه دل آدم به سیاهی شب هم بشه ، مثل آسمون ِ شب، پر باشه از ستاره هایی که از دور بهت چشمک بزنن و راهنمایت کنن به نور و روشنایی تا توی تاریکی و سیاهی خودت راه و از بی راه بشناسی و بیش تر از اونی که هست گم نشی.
خدایا بهم قول بده حتی اگه زمانی تیره تر از سیاهی شب هات شدم نذاری آسمون دلم ابری بشه تا از روی آخرین ستاره ی شب هم که شده پیدات کنم.
می دونم این دفعه هم مثل همون روزی که کنار پرتگاه زندگی دستم رو گرفتی و زل زدی به چشمام و قول دادی که هیچ وقت تنهام نذاری ، باز هم می گیری دو دستم را.....
+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط پرنده ی دشت
|